هوای بارانی

عشق را زیر باران باید جست ، چترها را باید بست !

ببخشید ! ببخشید !! ببخشید !!!

سلام

ببخشید ، ببخشید که من یه مدت نیستم و نمی تونم بهتون سر بزنم

ببخشید که ....                 .    ببخشید دیگه   .

اما ۱۴ مرداد سال روز مردی که من خیلی دوسش داشته ، و دارم ، یه غریبه .

     /   حسین پناهی  /      « خدایش بیامرزد » 


حرمت رنج گل از زنج گلي گمگشته است

عطر گل خاطر عطر كسي ست كه نمي دانيم كيست

ميايد يا رفته ست !؟

 

چشم با ديدن رودخونه جاري نميشه

بازي زلف دل و دست نسيم افسون

نميگنجه كهكشون در چمدون حيرت

آدمي حسرت سرگردونه

ناظر هلهله ي باد و علف

هيجاني ست بشر !

 

گز مي كنم خيابان هاي چشم بسته از بر را

ميان مردمي كه حدودا مي خرند و حدودا ميفروشند

در بازار بورس چشم ها و پيشاني ها

و بخار پيشانيم حيرت هيچ كس را بر نمي انگيزد !

 

روحش شاد و یادش گرامی ( برای خواندن برخی از دیگر شعرهایش به ادامه مالب بروید )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 تیر1389ساعت 14:17  توسط پسر باران  | 

سلام

یکی از دوستان نزدیک من / مهرداد / که ما بهش می گیم آقای نویسنده بالاخره وبش رو راه انداخت

حرفای جالبی میزنه ، یه سری بهش بزنید

تا بعدها ... !

http://charand-parand-m.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 10:31  توسط پسر باران 

پشت پنجره ... !

تو نيستي نه

اما انگار كسي از پشت پنجره نگاهم مي كند

تو نيستي نه

باد است كه صدايم مي كند

باد مرا مي برد به دور

و در دور دستي مرا تنها رها مي كند

تو نيستي نه

هيچ كس پشت پنجره نيست

زير اين باران

روي اين زمين خيس

نه ، حتي يك سايه هم نيست

تو نيستي و

هيچ كس پشت پنجره نيست

نه مهتاب  ، نه آفتاب

هيچ نوري نيست

تو نيستي و

هيچ هم نيست

جز تو كه تمام مني

چيز ديگري نيست

تو نيستي و باز

شكسته بغضي كه در گلو نشسته

تو نيستي و باز

من و اين پنجره ي نيمه بسته

تو نيستي و باز

منم و اين خودكار خسته

تمام شد ، كاغذ ، نه حرفهاي من

امشب مي گذرد و مي ماند همين كاغذ براي من

تو نيستي نه

اما انگار كسي از پشت پنجره نگاهم مي كند

همان كسي كه هميشه صدايم مي كند

نه ، تو نيستي ؛

هيچ كس پشت پنجره نيست !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 9:38  توسط پسر باران  | 

امان از این دل من !

دوتا دو بیتی از خودم !

 

وجودم تنها با تا کامل می شود

مثل عقلم که با تو عاقل می شود

مثل این دل ، مثل  این نگاه  

که با دیدنت ز دنیا غافل می شود

 


 

غروب غم انگیز قلب با تو آفتاب می شود

مثل شب ، که با آمدنت مهتاب می شود

این درست که تو رفتی از کنار من ، چه کنم !؟

با شنیدن نامت هم ؛ دلم آب می شود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 10:47  توسط پسر باران  | 

نامه !

سلام ؛

حال همه ي ما خوب است ؛

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند!

با اين همه عمري اگر باقي بود طوري از كنار زندگي مي گذزم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل ناماندگار بي درمان .

تا يادم نرفته است بنويسم :

حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود .

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است !

اما تو لااقل ؛ حتي هر وحله گاهي هر از گاهي ؛ ژ

ببين انعكاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست !

راستي خبرت بدهم .

خواب ديده ام خانه اي خريده ام ؛ بي پرده ؛ بي پنجره ؛ بي در ؛ بي ديوار !

هي بخند ؛ بي پرده بگويمت چيزي نمانده است !

من چهل ساله خواهم شد ؛ فردا را به فال نيك خواهم گرفت !

دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سفيد از فراز كوچه ي ما مي گذرد !

باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد ؛ يادت ميايد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري !؟

نه ري را جان ؛ نامه ام بايد كوتاه باشد ؛ ساده باشد !

 بي حرفي از ابهام و آيينه ؛

از نو برايت مي نويسم  ؛ حال همه ي ما خوب است اما تو باور نكن !

 

/ سید علی صالحی /

+ نوشته شده در  شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت 18:18  توسط پسر باران  | 

گه گاهی !

اگر دلت می گیرد ، می کشی آهی 

کج کن راه دل

اگر خواهی

بدانی حرف دل را

بیا سویم !

نگاهم کن !

تو از درد من آگاهی !

گرچه؛ گهی ، گاهی !

 

چطور بود ؟ خودم نوشتم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 11:16  توسط پسر باران  | 

ببخشید خوب !

سلام ،

و اول يه معذرت خواهي حسابي به خاطر اينكه اين همه مدت نبودم ،

و دوم يه تشكر بخاطر ابراز احساسات صميمانه تون .

من برگشتم !

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 14:39  توسط پسر باران  | 

گفتنی ها کم نیست !

...

رستني ها كم نيست من و تو كم بوديم

خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم

گفتني ها كم نيست  من و تو كم گفتيم

مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنين درهم و بر هم گفتيم

ديدني ها كم نيست من و تو كم ديديم

بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم

چيدني ها كم نيست من و تو كم چيديم

وقت گل دادن عشق روي دار قالي بي سبب

حتي پر تاب گل سرخي را ترسيديم

خواندني ها كم نيست من و تو كم خوانديم

من و تو ساده ترين شعر سرودن را در معبر

باد با دهاني بسته وا مانديم من و تو كم بوديم

من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ما مي روييد

ما به اندازه ما ميبينيم

ما به اندازه ما مي چينيم

ما به اندازه ما مي روييم

ما به اندازه ما مي گوييم

من و تو كم نه كه بايد

شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم

من و تو خم و نه و در هم نه و كم هم نه كه مي بايد با هم باشيم

من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم

من و تو حق داريم كه به اندازه ما هم شده با هم باشيم

گفتني ها كم نيست


دوستان می دونید هفت فروردین چه روزی بود

نه ، آشنا تر از این حرفاست

هفت فروردین تولد یه مرد بارانی بود

خسرو شکیبایی !

عمو خسرو تولدت مبارک ، هیچی فقط اینکه ما هنوز به یادتیم !

بر من ببخشایید ، اگر چه خیلی دیر ، اگرچه خیلی دور

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 14:33  توسط پسر باران  | 

سرم زیادی شلوغه !

سلام

از همه دوستانی که از وب من بازدید کردن و نظر دادن ، اما من تا حالا به وبشون سر نزدم معذرت می خواهم ، راستش یکم سرم زیادی شلوغه !

در ضمن یکی از دوست های خیلی خوب من یه وبلاگ راه انداخته اگه حوصله داشتید یه سری تا برکه برید !

http://berkey-door.blogfa.com

زود بر می گردم !

تا بعد ها ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 15:39  توسط پسر باران  | 

اگه چشمات مال من بود

لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شكفتن

حس عشق رو در تو ديدن مثل روياي تو خواب

با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن

تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي آب

اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم

اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم

اگه اسمم مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم

اگه با من تو مي موندي همه دنيا رو مي بردم

بي تو اما سر سپردن بي تو و عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن بي تو خوب من محال

بي تو حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن

تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذاب

اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم

اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم

اگه اسمم مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم

اگه با من تو مي موندي همه دنيا رو مي بردم

توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست

روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه اي نيست

توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره

دل عاشقم به جز تو هيچ كسي رو دوست نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 18:54  توسط پسر باران  |